X
تبلیغات
...کلبه عشق علی تافلیس‏...

...کلبه عشق علی تافلیس‏...

صندوقچه ی قلب عاشقا

سلام شفیقه جونم؛خوبی‏?‏‏?‏چه خبرا‏?‏من رمزتو عوض نکردم؛باشه چشم یه کاریش میکنم؛فداتشم اومدی رمزت یادت نره بذاری واسم؛رمزی که همیشه  ازش استفاده میکنیا؛
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ساعت 18:25 توسط ali |




هــــیچ نــبـود !

آدمش کردم ..
 
با تعریفـــــهای من شـخـصـیـت پیدا کرد !

غــــــرورش را مــدیــون مـــن اســـــــت...

زیـــاد مــغــرور شــد

زیـاد از خوبیـــــهای نــداشــتــه اش بــرایــش گــفــتــم ...

بــــــاور کـــــــرد ومــرا کــوچکـــ دیـد ورفــــتـــــ....
 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعت 12:52 توسط ali |


با توام دختر جان.......



پسري که از اين سرِ شهر ميکوبه مياد دنبال تو,

پسري که بدون ترس و محکم, همه جا دستاشو دورت حلقه ميکنه,


پسري که اس ام اساش کوتاه هست اما پر احساسه,

پسري که دستات رو تو چراغ قرمزِ خيابونا محکمتر ميگيره,


... پسري که بي هوا برات اس ام اس هاي غمگين ميفرسته,

پسري که تو بيرون رفتناي دسته جمعي ساکت تر از هميشه است,


پسري که وقتي داري حرف ميزني تو صورتت لبخند ميزنه,

پسري که مو هاتو از جلوي چشمات ميزنه کنار

پسري که وقتي تو خودتي, قلقلکت ميده؛

اين پسر رو حق نداری اذیت کنی......فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391 ساعت 12:49 توسط ali |


کجایی

سلام به همه دوشتای  گلم ‏!‏‏!خوبین‏?‏‏?‏‏?‏‏?‏یه ابجی دارم اسمش شفیقس؛خیل ی نازه ومهربون‏!‏ولی خیلی وقته ازش خبری نیس و منم دلم واسش خیلی   تنگ شده؛ای خدااااااا‏!‏‏!‏‏"‏اونقه اونقه‏"‏

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391 ساعت 23:24 توسط ali |


آخ

دلم واست بدجوری تنگ شده
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391 ساعت 8:19 توسط ali |


عمر من قد نميدهد

به سفرت بگو كوتاه بيايد


mpbul0kxmt1886a86a1p.jpg
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 14:40 توسط ali |


ن شب ...

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...

آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 14:38 توسط ali |


می گویند لیاقت نداشت

نمی دانند که تو فقط

دوستم نداشتی…

همین!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ساعت 11:58 توسط ali |


میدونی ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭼﻪ وﻗﺘﯿﻪ

؟؟؟

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ

ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻬﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ساعت 11:56 توسط ali |


نه التماست میکنم

نه خیره خیره نگاهت

فقط آه میکشم و سکوت میکنم

همین آه برای تمام زندگیت کافیست..‏.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ساعت 23:5 توسط ali |


کاش...

 
كاش فقط بودي ...

وقتي بغض ميكردم ...

بغلم ميكردي و ميگفتي ...

ببينم چشاتو ...

منو نيگا كن ...

اگه گريه كني قهر ميكنم ميرمااااااااااااا ...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391 ساعت 13:2 توسط ali |


هر لحظه بهانه تو را میگیرم

هر ثانیه با نبودنت درگیرم

حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی

من یکطرفه برای تو میمیرم…

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391 ساعت 13:1 توسط ali |


میدونی ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭼﻪ وﻗﺘﯿﻪ

؟؟؟

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ

ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻬﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391 ساعت 13:1 توسط ali |


...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ساعت 13:16 توسط ali |


خداحافظ...

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
" نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون ، سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟
مــــــگه الکیــــــــه! "

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ساعت 13:15 توسط ali |


دنبال کسی میگردم که
توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...
توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم خیابون قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...
توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای صدای ناله ی برگارو در بیاریم خش خش صدا بدن؟
در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...
توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم چنارا منتظرن با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟
در جوابم بدون مکث بگه : یه جفت دستکش میارم فقط . یه لنگه من یه لنگه تو...
سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:37 توسط ali |


تازگیا هر کی میگه دوستت دارم...!!

خندم میگیره...!!

بی اراده میگم:

تو دیگه چی میخوای از جونم؟؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:33 توسط ali |


رویا

حس خوبی نیست در رویای کسی گم شوی که فکر تو حتی در خوابش هم نمی گنجد ...!!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:31 توسط ali |


مجنون همیشه مرد نیست
گاهى مجنون دخترکى تنهاست
که زمانى لیلى کسى بود…

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:30 توسط ali |


دوست داشـتن یعنی ؛

اونـی کـه ، اگـه صــد دفـعه هـم نـاراحتـش کـنی ..

هــر بــار مــیگه : این دفـعه ی آخــریه کـه می بخــشمت !

و بـا اخــم مــیاد تـو بغــلت ...!

7a3de169c9163c9c397315f9614e53d8-300
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:29 توسط ali |


هزاران دستـــــــ به سویم دراز شود !!!

 

پــــــــس خواهم زد…

 

تنــــــــــها …

 

تمنای دستان تـــــــــــو را دارم …

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:27 توسط ali |


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت 12:59 توسط ali |


او

بـاشـَد مـَن تـسـلـیـم . . .


امـّا چـه فـایـده . .

وقـتـی مـیدانـَم آخـر سـر ...

بـه جـای ایـنـکـه مـَن بـرایـَت

پـرچـم سـفـیـد تـکـان دهـم

"او" بـرایـت
لـبـاس ِ سـفـیـد مـی پـوشـد . .

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:23 توسط ali |


"آمــَـدْ.... کـــه بمــــآند"...

یعــــنیـْ  می رسـَد  روزیــــ ــ؟

   کـــه رویِ  همـین صَفْـحـه  بنوـیسمـ:

  "آمــَـدْ.... کـــه بمــــآند"...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:22 توسط ali |


شکست

برای بعضی دردها نه می توان گریـه کرد و نه می توان فریـاد زد...

برای بعضی دردها فقط می توان نگـاه کرد،

 لبخند زد و بی صدا

 شکست...!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:22 توسط ali |


آن روز


چشــمان
شــنگول تـ ــ ـو بـــود کــهـ

گــرگــم
می کــرد

کـــاش میــ دانســتی


تــوبـــه ی گـــرگــ
مرگـــ اســت!!!

*****

" مــــا  "


قشنگـــ ترین
ضمیـــر میــ شـــد :


اگـ ـ ــر میــ مانـــدی
. .

*****

نــــه مجنونم


نــــه
ــفرهادم...


مـــــــن
مرد
ِ افـسانـه شــدن نیــسـتم !


بـــــرگـــــرد
...

*****


دستــ هایتــ
کــه مـــال مـــــن باشد ...!

هیچــ کــس
مــ ـ ــرا...

دستــ کــــم
نخــواهـــد گــرفت ...!!!

*****
بــه جایے رسیدم ...

که دلـــم مےـگه: آره...


ولے تجــربــه َم مےـگه: "خفــه شـــو"...

*****

هـــر چــــقدر امـــروز گــــــرم بـــود

تـــــــــــو ســـرد بــــودی

خیــــالی نیــستـــ

بـــه «هـــــــــا» کردن دستـــانم عــــادتـــ دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:21 توسط ali |



هـــــفــــت رنگ در آمدم...


تا دل
بی احســــــاست را

با خود به
یــــــک رنگی بکشانم

هفــــــتــــــاد رنگ
... بـــــازی کردی،

تا...


سیـــــــاهم
کنی!

*****

گـ ـنـاهـش گـ ـردن خـودت

 آن روز هـ ـم روزه بـ ـودم

 کـه حـسـرت داشـتـنـتــ را خـوردم...

*****

سخـت تـریـن کـار دنـیـا ؛

بـی مـحـلــی کـردن ،


بـه کسـیـه کـه :


با تـمـام وجــود
دوسـتش داری . . .

*****

دلتنگی


هموون مکثی ِ که



رو اسمش میکنی



وقتی شماره های گوشیت رو
بالا و پایین میکنی ...!

*****
مـی گفـت : پـــای رفتــن نـدارم .. راسـت مـی گفـت !! بــا ســـر رفــــت

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:20 توسط ali |



دستـــ هایتـــ را کــهـ بــــاز میــ کنی


به هیــــچ جـا بنــد نیــستم


سقـــــــــوط میــ کنم


*****

مســاحت ِ خلــوتــم را پُـــر کن ..

فـــرقی نمیــ کند


عمـــودی یـــا افــقــی !


همــین کــه ضلـعی از چهار دیــواری ام باشی


کافیــست ...


*****

سَــــــر بـه هوا نــــیســــتَـــم

اَمــــّا هَمـــــیـــشـــه چـــِشــم بـه آسمــــان دارَم

حال عَجیبی اَســـــت

دیــــدَن هَمــــــان آســـمانی که شـــــایَد...

دَقیقـه ای پیـــــش...

تـــــو به آن نِگـــاه کَردی


*****

راه مـــــــــــــــــن

نگـــاه تــــــوست

پــلــک نـــزن

بی راهــــه می روم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:19 توسط ali |


تُف


وقتی یقینـ دارم بیشتر از من

کسی دوستت نخـــــواهد داشت
بیشتر از من کسی طاقت کم محلی هایت را ندارد

بـــــرو !!!!

ترس برای چه ؟؟

وقتی می دانم یک روز تُف می اندازی به روی تمام آن هایی که

به خاطرشــــان من را از دست دادی.... !
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:19 توسط ali |


فکــر می کــردم



در قلب تــ ـــو

محکومم به حبــس ابد !!

به یکبــاره جــا خــوردم

وقـــتی

زندان بان برســـرم فریاد زد:

هــی..

تــو

آزادی!

.

و صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـــول من می آمـــد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:18 توسط ali |