X
تبلیغات
...کلبه عشق علی تافلیس‏...

...کلبه عشق علی تافلیس‏...

صندوقچه ی قلب عاشقا

ن شب ...

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...

آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 14:38 توسط ali |


می گویند لیاقت نداشت

نمی دانند که تو فقط

دوستم نداشتی…

همین!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ساعت 11:58 توسط ali |


میدونی ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭼﻪ وﻗﺘﯿﻪ

؟؟؟

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ

ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻬﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ساعت 11:56 توسط ali |


نه التماست میکنم

نه خیره خیره نگاهت

فقط آه میکشم و سکوت میکنم

همین آه برای تمام زندگیت کافیست..‏.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ساعت 23:5 توسط ali |


کاش...

 
كاش فقط بودي ...

وقتي بغض ميكردم ...

بغلم ميكردي و ميگفتي ...

ببينم چشاتو ...

منو نيگا كن ...

اگه گريه كني قهر ميكنم ميرمااااااااااااا ...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391 ساعت 13:2 توسط ali |


هر لحظه بهانه تو را میگیرم

هر ثانیه با نبودنت درگیرم

حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی

من یکطرفه برای تو میمیرم…

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391 ساعت 13:1 توسط ali |


میدونی ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭼﻪ وﻗﺘﯿﻪ

؟؟؟

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ

ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻬﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391 ساعت 13:1 توسط ali |


...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ساعت 13:16 توسط ali |


خداحافظ...

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
" نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون ، سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟
مــــــگه الکیــــــــه! "

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ساعت 13:15 توسط ali |


دنبال کسی میگردم که
توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...
توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم خیابون قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...
توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای صدای ناله ی برگارو در بیاریم خش خش صدا بدن؟
در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...
توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم چنارا منتظرن با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟
در جوابم بدون مکث بگه : یه جفت دستکش میارم فقط . یه لنگه من یه لنگه تو...
سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:37 توسط ali |


تازگیا هر کی میگه دوستت دارم...!!

خندم میگیره...!!

بی اراده میگم:

تو دیگه چی میخوای از جونم؟؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:33 توسط ali |


رویا

حس خوبی نیست در رویای کسی گم شوی که فکر تو حتی در خوابش هم نمی گنجد ...!!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:31 توسط ali |


مجنون همیشه مرد نیست
گاهى مجنون دخترکى تنهاست
که زمانى لیلى کسى بود…

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:30 توسط ali |


دوست داشـتن یعنی ؛

اونـی کـه ، اگـه صــد دفـعه هـم نـاراحتـش کـنی ..

هــر بــار مــیگه : این دفـعه ی آخــریه کـه می بخــشمت !

و بـا اخــم مــیاد تـو بغــلت ...!

7a3de169c9163c9c397315f9614e53d8-300
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:29 توسط ali |


هزاران دستـــــــ به سویم دراز شود !!!

 

پــــــــس خواهم زد…

 

تنــــــــــها …

 

تمنای دستان تـــــــــــو را دارم …

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 13:27 توسط ali |


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت 12:59 توسط ali |


او

بـاشـَد مـَن تـسـلـیـم . . .


امـّا چـه فـایـده . .

وقـتـی مـیدانـَم آخـر سـر ...

بـه جـای ایـنـکـه مـَن بـرایـَت

پـرچـم سـفـیـد تـکـان دهـم

"او" بـرایـت
لـبـاس ِ سـفـیـد مـی پـوشـد . .

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:23 توسط ali |


"آمــَـدْ.... کـــه بمــــآند"...

یعــــنیـْ  می رسـَد  روزیــــ ــ؟

   کـــه رویِ  همـین صَفْـحـه  بنوـیسمـ:

  "آمــَـدْ.... کـــه بمــــآند"...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:22 توسط ali |


شکست

برای بعضی دردها نه می توان گریـه کرد و نه می توان فریـاد زد...

برای بعضی دردها فقط می توان نگـاه کرد،

 لبخند زد و بی صدا

 شکست...!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:22 توسط ali |


آن روز


چشــمان
شــنگول تـ ــ ـو بـــود کــهـ

گــرگــم
می کــرد

کـــاش میــ دانســتی


تــوبـــه ی گـــرگــ
مرگـــ اســت!!!

*****

" مــــا  "


قشنگـــ ترین
ضمیـــر میــ شـــد :


اگـ ـ ــر میــ مانـــدی
. .

*****

نــــه مجنونم


نــــه
ــفرهادم...


مـــــــن
مرد
ِ افـسانـه شــدن نیــسـتم !


بـــــرگـــــرد
...

*****


دستــ هایتــ
کــه مـــال مـــــن باشد ...!

هیچــ کــس
مــ ـ ــرا...

دستــ کــــم
نخــواهـــد گــرفت ...!!!

*****
بــه جایے رسیدم ...

که دلـــم مےـگه: آره...


ولے تجــربــه َم مےـگه: "خفــه شـــو"...

*****

هـــر چــــقدر امـــروز گــــــرم بـــود

تـــــــــــو ســـرد بــــودی

خیــــالی نیــستـــ

بـــه «هـــــــــا» کردن دستـــانم عــــادتـــ دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:21 توسط ali |



هـــــفــــت رنگ در آمدم...


تا دل
بی احســــــاست را

با خود به
یــــــک رنگی بکشانم

هفــــــتــــــاد رنگ
... بـــــازی کردی،

تا...


سیـــــــاهم
کنی!

*****

گـ ـنـاهـش گـ ـردن خـودت

 آن روز هـ ـم روزه بـ ـودم

 کـه حـسـرت داشـتـنـتــ را خـوردم...

*****

سخـت تـریـن کـار دنـیـا ؛

بـی مـحـلــی کـردن ،


بـه کسـیـه کـه :


با تـمـام وجــود
دوسـتش داری . . .

*****

دلتنگی


هموون مکثی ِ که



رو اسمش میکنی



وقتی شماره های گوشیت رو
بالا و پایین میکنی ...!

*****
مـی گفـت : پـــای رفتــن نـدارم .. راسـت مـی گفـت !! بــا ســـر رفــــت

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:20 توسط ali |



دستـــ هایتـــ را کــهـ بــــاز میــ کنی


به هیــــچ جـا بنــد نیــستم


سقـــــــــوط میــ کنم


*****

مســاحت ِ خلــوتــم را پُـــر کن ..

فـــرقی نمیــ کند


عمـــودی یـــا افــقــی !


همــین کــه ضلـعی از چهار دیــواری ام باشی


کافیــست ...


*****

سَــــــر بـه هوا نــــیســــتَـــم

اَمــــّا هَمـــــیـــشـــه چـــِشــم بـه آسمــــان دارَم

حال عَجیبی اَســـــت

دیــــدَن هَمــــــان آســـمانی که شـــــایَد...

دَقیقـه ای پیـــــش...

تـــــو به آن نِگـــاه کَردی


*****

راه مـــــــــــــــــن

نگـــاه تــــــوست

پــلــک نـــزن

بی راهــــه می روم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:19 توسط ali |


تُف


وقتی یقینـ دارم بیشتر از من

کسی دوستت نخـــــواهد داشت
بیشتر از من کسی طاقت کم محلی هایت را ندارد

بـــــرو !!!!

ترس برای چه ؟؟

وقتی می دانم یک روز تُف می اندازی به روی تمام آن هایی که

به خاطرشــــان من را از دست دادی.... !
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:19 توسط ali |


فکــر می کــردم



در قلب تــ ـــو

محکومم به حبــس ابد !!

به یکبــاره جــا خــوردم

وقـــتی

زندان بان برســـرم فریاد زد:

هــی..

تــو

آزادی!

.

و صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـــول من می آمـــد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:18 توسط ali |



محـــکَــــم تَـــر از آنَـــــــــــم کـــه
بَـــرای تنــهــــــــــــــــآ نــبودنَـــم
آنچـــه را کــــه اســـــــمش را
غــــــــــــــــــــــرور گــــذاشتــــه ام
بَــــرایت بــه زَمیـــن بکــــوبـَـم
احـســــــــــــــآس مَـــن قیمتــی داشــتــــ ،کــــه تــــــــــــــو
بَــــرای پَــــرداخــت آن فَقیــــــــــــــــر بــــودی...!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:18 توسط ali |


اهای رفیق


آهـــــای رفیق
خواستم بگم
این آرزویی که تو به اون رسیدی
مال من بود .....!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 20:18 توسط ali |


روزی که نگاهمان �ر هم آمیخت …
می خواستم بگویم که…
اما سکوت کردم
حس کردم ، ازنگاهم ، رازم را خوانده باشی …
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 13:9 توسط ali |


مرگ

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟...

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی...

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد...

گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391 ساعت 17:49 توسط ali |


تحمل کردن عشق

تحمل کردن قشنگه

اگه قرار باشه یه روزی به تو برسم

 

انتظار آسونه

اگر قرار باشه دوباره تو رو ببینم


زندگی شیرینه

اگه قرار باشه دستاتو تو دستام بگیرم


 

مشکلات حل میشه

اگه قرار باشه روزی به پات بمیرم


 

اشکهام به لبخند تبدیل میشه

اگه یه بار ببوسمت


 

و لبخندهام دوباره به اشک

فقط اگه ببینم خیال رفتن داری

 


اما بدون دوستت دارم

از پشت این همه فاصله

از پشت این همه حرف

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391 ساعت 17:15 توسط ali |


...

رفتنت

نبودنت

نامردیت...

هیچکدام نه اذیتم کرد

و نه برایم سوال شد!!

فقط

یک بغض خفه ام می کند...!

چگونه نگاهت کرد که مرا اینگونه تنها گذاشتی...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391 ساعت 14:11 توسط ali |